مفرد مذکر غائب(عج)
او ضمیر مفرد غایب نیست او همه دنیای من است...

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

به نام خداوند بخشنده مهربان

اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن

خدایا، ولىّ‏ ات حضرت حجّه بن الحسن

صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی

که درودهاى تو بر او و بر پدرانش باد

هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ

در این لحظه و در تمام لحظات

وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ

سرپرست و نگاهدار و راهبر و یارى گر

دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ

و راهنما و دیدبان باش، تا او را به صورتى

طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا"

که خوشایند اوست ساکن زمین گردانیده،

و مدّت زمان طولانى در آن بهره‏مند سازى.

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ دوشنبه 21 آذر 1390 ] [ 11:23 ب.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یا مهدی* ]

...بسم رب المهدی...

 

تا به حال چند بار این جمله را شنیده ایم؟

 

چقدر مردمان آن روزگار را بخاطر بی توجهی و بی وفایی نسبت به امام زمانشان ملامت نموده ایم؟

 

چقدر تا کنون برای غربت امیرالمومنین و سید الشهدا اشک ریخته ایم؟

 

آیا غیر از این است که بی تفاوتی ها و بی وفایی ها و عدم بصیرت مردمان همان روزگار باعث غریبی و مصائب آن بزرگواران شده است؟

 

ما برای امام زمان خود چکار کرده ایم؟؟؟

 

اگر کسی بی یار و یاور باشد غریب است اما غریبیش جانسوز نیست.

 

غربت جانسوز برای کسی است که میلیونها نفر خود را محب

(!!!) و شیعه(!!! )

او میدانند ودر عین حال تنها و بی کس باشد به خود بیاییم و ببینیم

روزی چند دقیقه به یاد او هستیم؟؟؟

 

برای ظهورش چه کاری انجام داده ایم؟؟؟

 

به نیت ظهورش چند کار خیر انجام داده ایم؟؟؟

 

و یا برای آمادگی برای ظهورش چه گناهی را ترک نموده ایم؟؟؟

 

***بیایید امام زمانمان را تنها نگذاریم***

 

و همه یکدل و یک صدا با نهایت وجود ظهورش را از خدا بخواهیم انشاالله در آینده ای نزدیک شاهد دورانی خواهیم بود که پیامبر گرامی اسلام درباره آن فرمودند

امت من در زمان مهدی از چنان نعمتی برخوردار میشود که هرگز نظیر آن دیده نشده است.

 

مولای من

 

!مولای غریب و تنهای من

می خواهم غربتت را حکایت کنم؛ غربتی که دوازده قرن است ریشه دوانیده؛ غربتی که اشک آسمان و

زمین را جاری ساخته؛ غربتی که حتی برای برخی محبانت ، غریب و ناشناخته است؛ غربتی که اجداد

طاهرینت پیش از تولد تو بر آن گریسته اند

متحیرم کدامین مصرع از این مثنوی « هفتاد من کاغذ» را بازخوانی کنم؟

کدام سطر، کدام صفحه و کدام فصل از مجلدات این کتاب قطور را باز نویسم؟

من از تصویر این غربت و غم ناتوان ام.

از کجا آغاز کنم؟

از خود بگویم یا از دیگران؟

از نسل های گذشته بگویم یا از نسل امروز؟

از دوستان

شکوه کنم یا از دشمنان؟

از عوام گلایه کنم یا از خواص؟

از آنانی بگویم که خاطر شریف تو را می آزارند؟ از آن ها که دستان پدرانه و مهربانت را خونریز معرفی

می کنند؟ از آن ها که چنان برق شمشیرت را به رخ می کشند که حتی دوستانت را از ظهورت

می ترسانند؟ از آن ها که تو را به دور دست ها تبعید می کنند؟ از آن ها که به نام تو مردم را به دکه

های خویش فرا می خوانند؟ از آن ها که همواره بر طبل نومیدی می کوبند و زمان ظهورت را دور

می پندارند؟ از آن ها که تو را آن گونه که خود می پسندند- و نه آنگونه که هستی و می خواهی

نشان می دهند؟ آن ها که غیبتت را به منزله « نبودنت» تلقی می کنند؟




مولای من!


گویا همه چیز، دست به دست هم داده است تا شما در غربت بمانیدلشکریان ابلیس هم

روز و شب در کارند.

نمی دانم چه کسانی واقعا تو را و ظهور تو را می خواهند؟

خدا می داند و تو! اما این

را می دانم که پس از گذشت دوازده قرن از شروع غیبت، هنوز پیروز این میدان، ابلیس و لشکریان انس

و جن اویند که در کشاکش غیبت و ظهور، شب ظلمانی غیبت را تا هم اکنون امتداد داده اند از خود آغاز می کنم ..که اگر هرکس از خود شروع کند، امر فرج اصلاح خواهد شد.و میدانیم پیراهن یوسف ، یادگار ابراهیم نزد توست

 

دیدگانمان از فراق تو بی فروغ گشته اند،

.

و ای کاش نسیمی از کوی تو ، بوی آن پیراهن را به مشام جان ما برساند و ای کاش پیکی ، پیراهن تو را به ارمغان بیاورد ، تا نور دیدگانمان گردد ای کاش پیش از مردن ، یک بار تو را ببینیم کی می شود خورشید جمالت طلوع کند ؟

مولای من!

با چه زبانی و چه بیانی از اوصاف تو سخن بگویم و چگونه با تو نجوا کنم؟ ای یوسف زهرا!

ای عزیز مصر وجود

نیازمندیم! محتاجیم

به داد ما برس

از ما بگذر و پیمانه وجودمان را از محبت پر کن

یوسف زهـــرا امیر قافلــــه

از غم هجـران تو دارم گلــــه

ای شفای زخمهای شیعیان

تا به کی باید زما باشی نهان؟

 


اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ دوشنبه 1 خرداد 1391 ] [ 12:14 ب.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

از علی بن الحسین امام سجاد (ع) نقل شده است که فرمود:

مرد کوری از فاطمه زهراء (س) اجازه خواست که به خانه آن حضرت وارد شود. حضرت فاطمه (س) خود را از وی پوشانید. پیامبر (ص) با دیدن این منظره فرمودند: چرا خود را از او پوشاندی و حال آنکه او تو را نمی بیند. حضرت پاسخ دادند: اگر او مرا نمی بیند من که او را می بینم، و به علاوه شامه او بوی مرا استشمام می نماید. پیامبر (س) فرمودند: شهادت می دهم که تو پاره تن من هستی!

چقدر خوب میشد ما هم حیای زهرایی داشته باشیم...

سلام دوستان

رعایت و دانستن حدود شرعی در نت امروزه یکی از مهمترین موضوع هاست

چرا که هر فرد با هر جنسیتی باید حریم مورد نظر را حفظ کند

یا اینکه هر اقا یا خانم که در نت فعالیت میکند باید مسائلی را هم بداند و هم رعایت کند.

و یا حد و مرز واقعی ان کجاست...

رعایت حدود شرعی همیشه لازم و ضروریست، چه در دنیای حقیقی و چه مجازی! اما امروزه، این مسئله نه در دنیای حقیقی رعایت می‌شود و نه در دنیای مجازی. (البته 100% نیست)
خواهشمندم در این وب این نكات رعایت شود....ممنون

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد



[ جمعه 29 اردیبهشت 1391 ] [ 09:53 ب.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

دلتنگم آقا ؛ دلتنگ دیدنت ؛ دلتنگ شنیدن صدای انا المهدی ت ...

تا کجای عمر باید هر شب درانتظار تو ستاره بشماریم٬ تا کدام روز و ماه باید مسافر دنیای غفلتها باشیم ٬ یامولا !


بیا ٬ که سقف آسمان زندگیمان راابر جهل و فساد پوشاند !بیا٬ که زمین تشنه باران است !

 بیا ٬ که جگرهایمان را فراق٬رتگ سرخش را باخته است ٬ بیا از درون سوخته ایم ٬ مولا بیا ای مرهم دلهای خسته !


نمی دانم قلم سنگی برای دوری توچه می نویسد ٬ ولی همین را می دانم که او نیز هجاهای نام تو را دوست دارد و بی معطلی می نگارد .

بیا ٬ که قلب شیشه ای انتظارمان در هر بار ترکی برمی دارد و صبرمان را خزان به یغما می برد .


بلندای پرواز خورشید را که می بینم این سوال در ذهنم می روید ٬ که آشیانه خورشید کجاست؟


کبوتران سپیدبال که نشانه های آرامش آسمانند ٬ شبانگاهان در آغوش مهربان لانه ها ٬ اندام جان را در بستر آرامش می نهند٬

عقابها که سلاطین آسمانند در یورش تاریکی ها دل به سکوت می سپارند و در دل کوهساران تمنای دستان پر محبت شب را دارند اما خورشید آشیانه اش کجاست؟


در کدامین بستر مهربانی ٬ دل پرخروشش به آرامش می نشیند؟


یک روز با خورشید همسفر شدم . دانستم که غروبش افسانه ای بیش نیست و مغرب و مشرق ٬ جز خطوط خیالی نیستند .


خورشید هرگز غروب نمی کند ٬ خورشید معنای روشن طلوع است .


اما آشیانه خورشید را یافتم ٬ دل مردی چون مهدی (ع) !!!

این دل شماست ٬ که معبد خورشید است و این دل شماست که حلقه اتصال چشمه خورشید با نور پاکی و طراوت است .


اگر روزنه ای در دل توبگشایم ٬ خواهم دید که هزاران خورشید در آن سر به سجاده نورانیت گذارده اند و هرخورشید به گونه ای اشعه رحمت و برکت را به هر سو می پراکند.


آری ! می شناسمت ٬سالهاست که همتای تو را ندیده ام ٬ من موجودی هستم که از فرسنگها عقب تر آمده ام وچون به تو رسیده ام همراهت شده ام . پا به پای تو می آیم . تو را میشناسم...

 

 اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 ] [ 01:34 ب.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

در جواب به بی حرمتی شاهین کافر
مهدی بیا دلم دوباره خون شد
جریحه دار دشمن زبون شد

یه عده حرمت رو نگه نداشتن
پا به روی اعتقادات گذاشتن

در آتش خدا همگی سوختن
به شهرت و پول همه چی فروختن

قسم به غیرت امام علی
بوده دل شیعه گنبد نقی

نقی خودش مظهر عدل و داده
خوش به حال اونکه دل به او داده

وای به آنکسی با او درافتاد
هرکه درافتاده بدون ورافتاد

بگو به اون (شاهین)مرتدو رذل
بشی دچار غضب ابوالفضل

قسم به اون امامی که غایبه
قتل تو بر بچه شیعه واجبه
 
(بهلول حبیبی زنجانی)

درد دل یا مولاتی یا رقیه با شاهین:

به پدر پسری توهین كردی كه كمرش از داغ فرق شكافته.میخ در.جگر پاره پاره.سر بر نیزه و...هتك حرمت به اجداد و پدرش شكسته شده و اشكش...

به پدر پسری توهین كردی كه اشكاش برای من و تو وامثال من و تو بوده...و دستهایش رو به اسمان بلند نشد مگر برای دعا...دعا برای من و تو...

اقا جون....یا صاحب الزمان....شرمندتیم مولا.

    شرمندتیم................

(yamolatiyaroghayeh.blogfa.com)

    اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 ] [ 10:58 ب.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

 
آن روزها ، بوی سیر می آمد و وضعیت قرمز بود
ایستادیم ،
در بُهت دشمن و در میانه ی سنگر
چون سپر ،
در هجوم قهر ، برای شهر!
با هر ترکشی ، کبوتری پر کشید
و لاله های خونین بال ،
در آنسوی خاکریز
دپو شدند!
در دریای خون ،
لبریز باور شدیم
و در راه داور در خون شناور!
صدها هزار پاره به معراج رفتیم
و برای صدها هزار کبوتر خونین بال
دست تکان دادیم ، تا وضعیت شهر قرمز نماند
و نماند!
 
  *
این روزها ، بوی فراموشی می آید
و وضعیت زرد است
و کس نمی داند که عزت،
چه بهایی داده است،
که رهایی زاده است
خیلی نامــردیم
راه را گم کــردیم
آتش سرد شدیم
از وفا طرد شدیم
معدن درد شدیم
یادمان رفت که خرج تو و من گشته شهید
....


اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد

[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ] [ 03:24 ب.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...




 

آقا جان سلام


دیشب حال قشنگی داشتم.

به قول آغاسی:

دوش مرا حال خوشی دست داد....


دوش سیلاب غمم تا به سر زانو برد  

  امشب ای دوست چه تدبیر كه بگذشت ز دوش


نمی دانم چه بگویم و از كجا بگویم؟!

من كه دارم می سوزم... آقا را نمیدانم....

فتنه هایی كه آدم را می كشد...

نمی دانم كی به او سر می زنی و آرامش می كنی؟...

هر چند زخمی كه ما خوردیم به داغ سینه او نمیرسد

اما او ، چون تویی دارد و ما...


زهجر روی تو دیوانه وار می گریم     

  مثال توده ی ابر بهار می گریم


دو گانه ای ننهادم به مقتدایی تو        

   ولی به لطف تو امیدوار می گریم...


وقتی پدرم این غزل را سرود،

بی اختیار به یاد تو افتادم.آقاجان...

حرف ها دارم كه نمی توانم بگویم...

چقدر سخت است  خار در چشم و استخوان در گلو.

من علی را می بینم...من علی را در وجودم حس می كنم...

حالا دیگر به علی می گویند چه بكن و چه نكن؟!

بیم آن دارم كه حكمیتی شود و گرفتار ابوموسی ها شویم...

آقاجان،

ندای جانسوز علی زمان،

هیچ گاه فراموشم نمی شود...تو رامی خواند...

استاد اخلاقم با گریه می گفت:


ببینید چه كرده اند با علی كه مناجات شبش را با مردم درمیان گذاشت.

آن خطبه شقشقیه بود...


تو از قول ما به علی بگو كه اگر نتوانیم برایت عمار باشیم،

اگر نتوانیم سلمان باشیم،

اگر نتوانیم ذوالشهادتین باشیم ،

می توانیم چاه باشیم كه تو در چاهسار گوش ما نجوا كنی...

شرم می كنم این را هم بگویم.شاید گوش ما آلوده باشد...


ناله ات نور خدا در دل تاریك من است 

   چه كند نور در این مجمر دود اندوده؟


آقا به علی زمان بگو،

می دانیم كه تو در همه سمت ها در طول عمر مظلوم بودی...

همیشه با اخلاص بودی

اما

بیش از همه مورد هجوم قرار گرفتی..

.لعنت بر این دنیا...

اُف لك یا دهر...


آقا نمی دانم چرا به ما اجازه نمی دهند تا حرف بزنیم؟

بر من گران است كه ببینم،

محاسنت سپید شد از نا مردی این فتنه ها...

ما را هم پیر می كند این خون دل تو...

خون می خورم از اینكه نمی شود حرفی بزنیم...

تنها به خاطر تو سكوت می كنیم.


به یاد علی(ع) می افتم

وقتی كه زهرا(س) گفت:

چرا بر نمی خیزی ای شجاع ترین عرب و عجم؟

و وقتی خواست با شمشیر آخته خارج شود ،

صدای اذان بلند شد و گفت:

زهرا جان اگر می خواهی این صدا زنده بماند،

باید سكوت كنیم.

وهر دو نشستند و بر مظلومیت علی گریستند...


آقا ما هم چاره ای نداریم...

ماهم تنها می توانیم برایت...

دست ما را بگیر ،

بگو چه كنیم؟


ای پیر طریق دست گیری فرما   

   طفلیم در این طریق پیری فرما


سكوت ما را خواهد كشت...

عاقبت این عشق هلاكم كند...


ما كه علی نیستیم ؛اما مطیع امر تو ایم.

هر چه كه تو بخواهی همان خواهیم كرد.

تمام جان و روحم به فدای تو ...


صد بار لب گشودم و بیرون نریختم  

  خونها كه موج می زند از سینه تا لبم
 
...نوشته اقای كیوان قزوینی...
 
اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد




[ پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 ] [ 11:33 ب.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

معلم عزیز ، استاد بزرگوار، تو را به چه مانند کنم . دل دریاییت لبریز از آرامش است همچون

کوه استوار از حوادث روزگار ایستاده ای و همچون ابر، باران پر شکوه معرفت بر چمن های

دشت دانش آموختگی فرو می ریزی . خورشید نگاهت گرمابخش وجود ما وحرارت کلبه ی

سرد یأس و ناامیدی و ارمغان شور و شعف است . غنچه ی تبسمی که از گلستان لبهای

تو می روید، طراوت لحظه های ابهام و زیبا یی بخش خانه ی وجود ماست . کلام روح بخش

و دلنشین تو موسیقی دلنوازی است که بر گوش جان می نشیند و اهنگ زندگی را به

شور در می آورد. روانی به لطافت گلبرگهای ارغوان داری که از احساس و شور و شعف لبریز

است . دستهای روشنت سپیدی خود را از گل بوسه های گچ گرفته و شمع وجودت از

نیروی ایمان و انسانیت شعله ور است . سرخی شفق ، تابش آفتاب ، نغمه ی بلبلان ،

صفای بستان ، آبی دریاها ، همه و همه را می توان در تو خلاصه نمود . معنای کلام امید

بخش تو همچون نسیم صبحگاهان نشاط بخش روح خسته ماست . علم آموزی و صبر

ایمان را از پیامبران به ارث برده ای و به حقیقت وارث زیبایی ها بر گستره ی گیتی

هستی . قدوم سبز تو سبزینه ی کوچه باغ های زندگی و صفا بخش خاطر پر دغدغه ی

ماست . طپش قلب تو آهنگ خوش هستی و جوشش نشاط در غزل شیوای زندگی

است . تو روشنایی بخش تاریکی جان هستی و ظلمت اندیشه را نور می بخشی . ‹‹ و ما

یستوی الاعمی والبصیر . و لا الظلمات ولا النور ›› وهرگز کافر تاریک جان کور اندیش با مومن

اندیشمند خوش بینش یکسان نیست وهیچ ظلمت با نور یکسان نخواهد بود . چگونه

سپاس گویم مهربانی ولطف تو را که سرشار از عشق ویقین است . چگونه سپاس گویم

تأثیر علم آموزی تو را که چراغ روشن هدایت را بر کلبه ی محقر وجودم فروزان ساخته

است . آری در مقابل این همه عظمت و شکوه تو مرا نه توان سپاس است ونه کلام وصف .

تنها پروانه ی جانم بر گرد شمع وجودت ، عاشقانه چنین می سراید : معلم کیمیای جسم

و جان است … مــعلم رهنمای گمرهان است…. شـده حک بر فراز قله ی عشق …. معلم

وارث پیغــــمبران است.

این روز عزیزو به مامان گلم تبریك میگم....دوستون دارم مامان جون

http://www.dl2.mobfa.org/spring90/dl/teacher-d.jpg

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 ] [ 02:01 ب.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

مادرم، وقتی رفتی ابر بی کسی بر جهان سایه افکند . و مادر بودن واژه حقیقیش را گم کرد . و لبخند حقیقی معنای غربت به خود گرفت و به تاریخ پیوست .

مادرم ، وقتی رفتی صدای شور و شوق بازی های کودکی زینب  در پشت دیوار های سکوت دل محبوس شد و کوهی از غم بر بی کسی  علی دامن زد و او را مظلوم بار آورد .

مادرم ، بعد از رفتنت آسمان ، لباس عزا به قامت خود دوخت و باد نغمه سوز نوای دل تنگی سر داد و فلک قادر نشد مانند تو را از مادر بزاید .

و سیلی بار خجلت کشید که چرا روی گونه های تو نشست « در » بار ها خود را شماتت کرد که ای کاش خود می شکست که چرا پهلوی تو را شکاند . ولی هلهله ای درون اسیاب بود که می گفت : تبرک دستان فاطمه در وجود من است .

ماردم ، رفتی ولی اگر بودی اجازه نمی دادی سر بریده حسینت را آن نامردان با بی شرمی تمام نزد دختر سه ساله اش به نمایش در آورند .

مادرم ، شانه های تو جایگاه آن سر بریده بود نه تشت آن ملعونان چرا که تشت ظرفیت چیز های کم ارزش را دارد نه چیزی با ارزش مثل سر حسین ، که نورانیت را از آن تشت سر ریز می کند .

مادرم ، بوسه تو جایگاه گلوی بریده آن طفل پرپر بود نه زخم تیر نیزه آن بی شرمان .

مادرم ، آغوش تو جایگاه دستان بریده عباس بود نه آغوش زمین چرا که زمین لیاقت دستان بریده را ندارد و ممکن است از شرم و خجالت فرو رود .

مادرم ، وجود تو ، همدم شب های بی کسی علی بود . نه بی پرستاری که اینگونه او را آواره کوچه های غربت کند .

مادرم ، وجود تو ، داستان زندگی زینب را رقم می زد . نه قصه بی مادری که با غصه او پیر و شکسته شود و گیسوانش همه سپید شوند .

مادرم ، کاسه اب تو لایق لب های خشک حسن بود . نه کاسه زهر دشمن که او را اینگونه شهید کرد و به خاک نشاند .

مادرم ، وجود تو ، بهانه ظهور من است نه وجود ظالمان كه پر كردن دنیا را از شقاوت خود.

مادرم   مادرم   مادر...

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم ال محمد


[ یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ] [ 06:03 ب.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

اینجا شهر گم شدن است.شهر غریب ماندن.غریبه بودن...

مدینه لمس لحظات رؤیایی خوابهای شیرین شیعیان فاطمه است.شهر تلمّذ به دعای «اللهم العن قاتلیک...»

 مدینه شهر کوچه بنی هاشم است.شهر سوختن یک در...شهر آتش گرفتن بالهای یک پروانه.یک پرستو.یک مادر...

اینجا هنوز بوی آتش می آید.آتشی که در کربلا بر خیمه ها نواخته شد،اینجا شعله گرفت...اینجا بر یک در و یک مادر...

مادر در حوالی همین کوچه بود که پرش سوخت...

که پرنیانش آتش گرفت...

اَلسَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا مُمْتَحَنَهُ امْتَحَنَکِ اللَّهُ الَّذِی خَلَقَکِ قَبْلَ أَنْ یَخْلُقَکِ فَوَجَدَکِ لِمَا امْتَحَنَکِ...

بمیرم،بمیرم که در مقابل دیدگان غیرت حسن،در مقابل چشم عاشورایی حسین،در میان در و دیوار...

بمیرم برایت مادر جان.برای آن لحظه که گفتی یا اَبَــــتاه...

saeghe

مادر جان...این کوچه بنی هاشم شماست که به دست بت پرستان آدمکش وهابی نابود شده...

اینجا قدمگاه اهل کساء است که در کشاکش نامردی آل بی شرف سعود،سنگ فرش قدوم نماز گزاران بی بصیرت عرب شده...

کاش آن روز مدینه را تاریخ نمی دید...

و تو می دانی که چه کرد این مصیبت عظمی با قامت خیبری مولا...

و تو می دانی که زانوان علی آنگاه که خبر مصیبت تو را سالها قبل از خزان،از لسان پیامبر خدا شنید،خم شد که نه!شکســـت...

فاطمه جان.ای مادر یاسهای عاشورایی.مادر خیمه های زینبی.مادر التماسهای شیعه.مادر نرجس های آخر الزمان...

این شهر گمشده ای دارد که هر چه بگردی نمی یابی آن گمشده را...

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 ] [ 07:14 ب.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

خدا: دوشنبه 21  اذر سال  90 وبلاگی را ایجاد کردی به نام(.......)

نویسنده وبلاگ: بله. درسته

خدا: نیتت از راه اندازی این وبلاگ چی بود؟

نویسنده وبلاگ: میخواستم درونیاتم را در وبلاگ بنویسم تا سبک شوم و بتوانم با مطالبم مردم رو به صراط مستقیم نزدیک کنم.

وبلاگ به سخن می‌آید: ای خدا... این نویسنده در ابتدا نیتش خوب بود ولی آروم آروم مطالب و نظراتی تو وبلاگ گذاشت که اصلا بوی  تو رو نمیداد.

نویسنده وبلاگ:چرا دروغ میگی! این همه مطلب این همه تحلیل در مورد مسائل اعتقادی و سیاسی نوشتم.

وبلاگ: درسته نوشتی.ولی با چه نیتی؟

نویسنده وبلاگ:خوب معلومه نیتی خدایی دیگه! منم میتونستم مثل خیلی از وبلاگ نویس‌ها مطالب چرت و پرت بنویسم، ولی این کار رو نکردم. پس از اونها خیلی بهترم.

خدا:  ولی من بهت خیلی ظرفیت دادم که ازشون استفاده نکردی. پدر و مادر خوب. دوستان خوب. محل تحصیل و زندگی خوب. برهه زمانی تاریخی خوب. کشور خوب و....دادم .بعد از اون  قلم خوب هم بهت دادم.اما تو اصلا از ظرفیت هات درست استفاده نکردی.

نویسنده وبلاگ: خدا یا ببخشید. حداقل بخاطر مطالب خوبم من رو ببخش.

خدا:  مطالب خوب!!! آن مطالبی را میگویی که از اهل بیت نوشتی؟

نویسنده وبلاگ:بله

خدا:

یادت هست که با چه نیتی اون مطالب رو مینوشتی؟

به خاطر من نوشتی یا به خاطر مخاطب های وبلاگت؟

یادت میاد چقدر ذوق میکردی

وقتی کسی از مطلبت تعریف میکرد؟


یادت میاد یکبار مطلبی که از اهل بیت نوشته بودی رو یک وبلاگ بدون ذکر منبع تو وبلاگش زد و تو ناراحت شدی؟


مگه بخاطر من ننوشته بودی؟

پس باید خوشحال میشدی.


یادته پیغام هایی رو که باید جواب میدادی رو جواب ندادی و کامنت هایی که نباید جواب میدادی رو جواب دادی؟


یادته تو یک مطلب سیاسی آبروی یک مومنی را بردی

بدون ایکه تحقیق کنی؟


یادته اون روزی که باید داد میزدی و از من میگفتی،

سکوت کردی و از مسائل بی اهمیت نوشتی؟


میوانستی که چندین هزار نفر با یک مطلب تو از من دور شدند؟


میدانستی که با اکثر مطالبت وقت و فرصت خیلی ها را تلف کردی؟


میدانستی که میتوانستی با این وبلاگ بهشت خودت را تضمین کنی؟


میدانستی یکبار مولایت حضرت مهدی(عج)

قصد ورود به وبلاگت را داشت؟

اما مطالبت بوی ریا تو وبلاگت

نگذاشت تا مولایت به وبلاگت بیاید؟


میدانستی که مطلبی برای تعجیل در ظهورآقایت ننوشتی

و از نائبش دفاع نکردی؟


میدانستی که من بارها کمکت کردم و دلت انداختم که چنین مطالبی را بنویسی اما تو تنبلی کردی؟

 

نویسنده وبلاگ در حالی که سرش را پایین انداخته بود و پشت دست خود را از شدت ناراحتی میگزید گفت: خدایا تو رو خدا دیگه نگو. میخوام دیگه وجود نداشته نباشم. ببخشید! غلط کردم.

خدا: بنده من، هیچ کس به اندازه من تو را دوست ندارد.یکبار دیگر به تو فرصت میدهم تا این مطالب را بخوانی تا این باربا وبلاگت  بهشتت را تضمین کنی.

بسم الله الرحمن الرحیم...

........................

اعتراف میکنم که این مطلب را هم برای رضای خدا ننوشتم.

الهی العفو..


هر مسلمانی،

خود یک سازمان تبلیغات  اسلامی است


باید کاری کرد.

"دلنوشته ای از اقای كیوان قزوینی"

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد

 


[ جمعه 1 اردیبهشت 1391 ] [ 11:14 ب.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

راستی فاطمیه نزدیک است...


زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلطیدند
چادرش در میان گرد و غبار

قبلا این صحنه را...نمی دانم
در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید، حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه

و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه

گفت: آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...

دست من را بگیر، گریه نکن
مرد گریه نمی کند پسرم

چادرش را تکاند، با سختی
یاعلی گفت و از زمین پا شد

پیش چشمان بی تفاوت ما
ناله هایش فقط تماشا شد

صبح فردا به مادرم گفتم
گوش کن! این صدای روضه ی کیست

طرف کوچه رفتم و دیدم
در و دیوار خانه ای مشکی است

با خودم فکر می کنم حالا
کوچه ی ما چقدر تاریک است

گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
راستی! فاطمیه نزدیک است . . .

شعر از حمیدرضا برقعی

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ یکشنبه 27 فروردین 1391 ] [ 09:53 ق.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

SAEGHE

یا صاحب الزمان !


 داستان یوسف را گفتن وشنیدن به بهانه ی توست  .

شرمنده ایم .

می دانیم گناهان ما همان چاه غیبت توست .

می دانیم كوتاهیها ، نادانیها و سستیهای ما ، ستمهایی است كه در حق تو كرده ایم .

یعقوب به پسران گفت : به جستجوی یوسف برخیزید ،

و ما با روسیاهی و شرمندگی ، آمده ایم تا از تو نشانی بگیریم .

به ما گفته اند اگر به جستجوی تو برخیزیم ، نشانی از تو می یابیم .

اما ای فرزند احمد !

آیا راهی به سوی تو هست تا به دیدارت آییم .

اگر بگویند برای یافتن تو باید بیابانها را در نوردیم ، در می نوردیم .

اگر بگویند برای دیدار تو باید سر به كوه و صحرا گذاریم ، می گذاریم .

ای یوسف زهرا !

خاندان یعقوب پریشان و گرفتار بودند ،

ما و خاندانمان نیز گرفتاریم ،

روی پریشان ما را بنگر . چهره زردمان را ببین .

به ما ترحم كن كه بیچاره ایم و مضطر

ای عزیزِ مصرِ وجود !

سراسر جهان را تیره روزی فرا گرفته است .

نیازمندیم ! محتاجیم و در عین حال گناهكار

از ما بگذر و پیمانه جانمان را از محبت پر كن .

یابن الحسن !

برادران یوسف وقتی به نزد او آمدند كالایی – هر چند اندك – آورده بودند ،

سفارش نامه ای هم از یعقوب داشتند .

اما ...

ای آقا ! ای كریم ! ای سرور !

ما درماندگان ، دستمان خالی و رویمان سیاه است .

آن كالای اندك را هم نداریم .

اما... نه ،

كالایی هر چند ناقابل و كم بها آورده ایم .

دل شكسته داریم

و مقدورمان هم سری است كه در پایت افكنیم .

ناامیدیم و به امید آمده ایم .

افسرده ایم و چشم به لطف و احسان تو دوخته ایم .

سفارش نامه ای هم داریم .


پهلوی شكسته مادر مظلومه ات زهرا را به شفاعت آورده ایم .

یا صاحب الزمان !

به یقین ، تو از یوسف مهربانتری .

تو از یوسف بخشنده تری .

به فریادمان برس ، درمانده ایم .

ای یوسف گم گشته ! و ای گم گشته ی یعقوب !

یعقوب وار ، چه شبها و روزها كه در فراق تو آرام و قرار نداریم .

در دوران پر درد هجران ، اشك می ریزیم و می گوییم :

تا به كی حیران و سرگردان تو باشیم .

تا به كی رخ نادیده ترا وصف كنیم .

با چه زبانی و چه بیانی از اوصاف تو بگوییم و چگونه با تو نجوا كنیم .

سخت است بر ما ، كه از دوری تو ، روز و شب اشك بریزیم .

سخت است بر ما ، كه مردم نادان تر واگذارند .

سخت است بر ما ، كه دوستان ، یاد ترا كوچك شمارند .

یا بقّیةالله !

خسته ایم و افسرده ،

نالانیم و پژمرده ،

گریه امانمان را بریده است .

غم دوری ، دیوانه مان كرده است .

اما نمی دانیم چه شیرینی و حلاوتی در این درد و دوری است كه می گوییم :

كجاست آن كه از غم هجران تو ناشكیبایی كند .

تا من نیز در بی قراری ، یاریش دهم

كجاست آن چشم گریانی كه از دوری تو اشك بریزد ؟

تا من او را در گریه یاری دهم

مولای من !

دیدگانمان از فراق تو بی فروغ گشته اند .

و می دانیم پیراهن یوسف ، یادگار ابراهیم ، نزد توست .

و ای كاش نسیمی از كوی تو ،

بوی آن پیراهن را به مشام جان ما برساند .

و ای كاش پیكی ، پیراهن ترا به ارمغان بیاورد

تا نور دیدگانمان گردد .

ای كاش پیش از مردن ، یك بار ترا به یك نگاه ببینیم .

درازی دوران غیبت ، فروغ از چشمانمان برده است

كی می شود شب و روز ترا ببینیم و چشمانمان به دیدار تو روشن گردد ؟

شكست و سرافكندگی ، خوار و بی مقدارمان كرده است .

كی می شود ترا ببینیم كه پرچم پیروزی را برافراشته ای ؟

و ببینیم طعم تلخ شكست و سرافكندگی را به دشمن چشانده ای .

كی می شود كه ببینیم یاغیان و منكران حق را نابود كرده ای ؟

و ببینیم پشت سركشان را شكسته ای .

كی می شود كه ببینیم ریشه ستمگران را بركنده ای ؟

و
اگر آن روز فرا رسد ...

و ما شاهد آن باشیم ،

شكرگزار و سپاسگو نجوا می كنیم :

الحمدلله رب العالمین .

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ پنجشنبه 24 فروردین 1391 ] [ 10:18 ق.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

  آقا اجازه ؟ شعر من هست آب بابا

یادش بخیر... من ، کودکی و تاب ، بابا...

آقا اجازه ؟ درد دلهایم زیاد است

مادر نشسته گوشه ای بیتاب ، بابا

بر روی تختش ، خس خس سینه و دردی...

من هم صدایش میزنم... با... ، باب... ، بابا...

آقا اجازه ؟ درس ها را خوب حفظم

درسی که یادم هست از خوناب ، بابا

آقا اجازه ؟ ((ش)) شبیه شیمیایی...

راهی این جنت شد از این باب ، بابا

آقا اجازه ؟ ((د)) شبیه یک دلاور

چیزی که مانده از تنش یک قاب ، بابا...

جانباز تمثال وفاداریست آقا

بهر شهادت می شود بی خواب . بابا...

زخم تنش در آسمان چون آفتاب است

شب ها همیشه می شود مهتاب . بابا...

زخمی ترین شعرم فدای تار مویش

با هر دمش دریا شود گرداب . بابا...

آقا اجازه دست هایم درد دارد

از این جریمه های سخت آب بابا...


سید حامد رحمتی

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ جمعه 18 فروردین 1391 ] [ 08:30 ب.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

 

 

یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النبی إلا أن یُؤذَنَ لکم ...

مادر !

همه می دانند که تو اجازه ندادی...

----------------------------------------------------------------------

روم/41

ظهر الفساد فی البرّ و البحر بما کسبت أیدی الناس

دنیا را به فساد کشید

با همان دستی که ...

و امروز صدای آن سیلی گوش زمین را کر کرده است .

----------------------------------------

 

لا یكلف الله نفسا الا وسعها

مادر!

سینه ی تو چه وسعتی داشت !

وگرنه

آتش بسیار گدازنده تر از آن بود که ...

و ضربه

بسیار شکننده تر از آن که ...

---------------------------------------------

یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک ... والله یعصمک من الناس

 

ای رسول من

تو علی علیه السلام را به ولایت و وصایت معرفی کن

ما تو را از فتنه های مردم محافظت می کنیم

بازوی فاطمه هست

نمی گذاریم به تو و رسالتت ضربه ای برسانند

سینه ی دخترت همه ی این ضربه ها را خواهد گرفت ...

---------------------------------------------------

تمشی علی استحیا...

 

حالا فکر کن یک دستش را هم به دیوار گرفته باشد...

---------------------------------------------

تمشی علی استحیا...

 

حالا فکر کن کوچه هم باریک باشد...

------------------------------------------------

حجر/97

 

ولقد نعلم انك یضیق صدرك بما یقولون...

فقط خدا می داند که سینه ی تو از کدام یک بیشتر به تنگ آمد

از نشستن او روی سینه ات

یا بردن نام مادرت با زبان کثیفش...

---------------------------------------------

مریم/۲۱،۲۲

 

فاجاء ها المخاض الی حذع النخلة...فنداها من تحتها الا تحزنی

اما این بار

در شعله ور بود

و او از شدت درد حمل

پناهی جز دیوار نداشت...

SAEGHE

منبع:harfaye-delam.persianblog.ir

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ دوشنبه 14 فروردین 1391 ] [ 10:53 ق.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

....بسم رب المهدی...

saeghe

وقتی گدای فاطمه بودن برای ماست
احساس میکنیم که دو عالم گدای ماست
با گریه بهر فاطمه آدم عزیز است
این گریه خانه نیست که دولت سرای ماست
اینجا به ما حسین حسین وحی میشود
پیغمبریم و مجلس زهرا حرای ماست
سلمان شدن نتیجه همسایگی اوست
زهرا برای سیر کمال ولای ماست
تنها وسیله ای که نخش هم شفاعت است
چادر نماز مادر ارباب های ماست
باران به خاطر نوه ی فضه میرسد
ما خادمیم و ابر کرم در دعای ماست
فرموده اند داخل آتش نمیشویم
فردا اگر شفاعت زهرا برای ماست

شاعر: علی اکبر لطیفیان

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ چهارشنبه 9 فروردین 1391 ] [ 11:28 ق.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

مولای نازنینم مهدی فاطمه : سالهاست چشم انتظار طلوع خورشید زیبای چشمان توام. سالهاست که چشمان منتظرم منتظر دیدار منتظر است و سالهاست که به دل بیقرارم وعده آمدن قرار جان میدهم .

بگشا بند قبا ای مه خورشید کلاه

تا چو زلفت سر سودا زده دریا فکنم

جرعه جام برین تخت روان افشانم

غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم

آرام جانم یوسفم :میترسم روی تو دلدار ندیده جان دهم . میترسم ای بهار دلم بوی حسن یوسف در باغچه نپیچده  پاییزش فرا رسد و خدانکند که سیاهی شب یلدای فراغ دیدار ماه رویت را ای نازنین دلبر به زمستان سرد جدایی از تو کشاند . بیا که من بی تو دیگر بهار متولد نخواهم شد . بیا ای تبلور آب و آیینه و ای زلال ترین . . .

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار

ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار

کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست

عشوه ای زان لب شیرین شکر یار بیار

حبیب دلم : تاچند هرصبح و شب برای آمدنت فال حافظ بگیرم و تاچند حافظ تکرار کند « یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور » . تابه کی منتظر سامان سر شوریده و گلستان کلبه احزانم باشم . و باز چقدر حافظ تکرار کند که  « دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور » و به دلداریم باز بگوید « هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور » . مگر حافظ نمیدانست که چرا یوسف به کنعان باز نگشت ؟؟؟!!! . . . اما باز هم آمدنت را فال خواهم زد  . . .

مژده وصل تو کو کز سر و جان برخیزم

طایر قدسم و از دام جهان  برخیزم

بولای تو که گر بنده خویشم خوانی

از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

پیشتر زانکه چو گردی زمیان برخیزم

روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده

تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ دوشنبه 7 فروردین 1391 ] [ 12:15 ب.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

 السلام علیک یا ربیع الأنام و نضره الأیام

سلام بر تو ای بهار خلایق و خرمی روزگار!


مولایم ما را ببخش که یک عمر چه کودکانه نشستیم و انتظار کشیدیم تا صدای شلیک یک توپ ، نوید آمدن بهار را سردهد.

ای صد افسوس که تو بهار بودی ومن بی تو هر فروردینم دی  بود و نمی دانستم.

صادق (ع) آل محمد(ص) فرموند: که  نوروز و  اول بهار روزی است که ما توقع فرج حضرت مهدی (عج) را داریم.

 saeghe


کودک که بودم پدرم جمعه ها صبح درب خانه را آب و جارو می کرد تا  اگر مولا از آن حوالی عبور کند ...

و نو روز هر باره این حس را در من زنده می کند

مردمی را می بینم که سراسر شوق و شورند ، خانه تکانی می کنند و لباس های نو برتن...

اما برای چه ؟ برای که ؟

اینان منتظرند تا  بهار شود ؟

سالهاست می اندیشم که هنگام بهار مگر چه می شود که اینگونه به هم می ریزیم ، مهربان می شویم، به سراغ هم می رویم و از همه مهمتر منتظر می شویم...

انتظار ...

سالهاست به لحظات سال تحویل و یک دقیقه ای که قبل از حلول سال نو همه ساکتند و نفس ها را در سینه حبس می کنند می اندیشم!

و هر ساله هیچ اتفاقی نمی افتند!!!

کجایی ای  ربیع الأنام و نضره الأیام

نمی دانم ،  شاید از گذشته به ایرانیان اینگونه آموختند تا رزمایش ظهور برگزار کنند ...

وصد افسوس که ره گم کردیم و انتظار خورشید را کشیدیم و حال آنکه تو خود خورشید بودی و ما ندانستیم.

ای کاش دقایقی تمام نفس ها برای تو حبس می شد و همه با هم زمزمه می کردند دعای عهد و ندبه و فرج را ...

و ای کاش هفت سین مان را در جمکران می گستردیم

و در آن به جای سفره ، "سجاده ای" می انداختیم به گستردگی زمین...

و"ستاره ای" از آسمان به زیر می کشیدیم به یاد تو...

و "ساعتی" برای شمار ثانیه هایی که بی تو گذشت

و "سدر" را به یاد سدره المنتهی مصطفی  (ص) بر سجاده می ریختیم!

و "سیصد و سیزده سرباز" و "سلاحی" به نشان پایبندی بر سوگندی که با تو بسته ایم تا خونی که در رگهایمان است  نذر تو باشد که چه نیکو در عهد آموختیم بسراییم " شاهِراً‌ سَیْفی ،  مُجَرِّداً قَناتی، مُلَبِّیاً دَعْوَةَ الدّاعی فِی الْحاضِرِ وَ الْبادی " و با شمیشر آخته  ، و نیزه برهنه ،  پاسخ ‌گویان به نداى آن خواننده بزرگ در شهر و بادیه ایم.
و سین ششم سجاده مان  را از خدا می خواهیم تا "سرمه" کشد چشمانمان را به وصال دیدارش... و شنوا سازد شنوایی مان را به نوای انا المهدی...

اَللّـهُمَّ اَرِنیِ الطَّلْعَةَ الرَّشیدَةَ ، وَ الْغُرَّةَ الْحَمیدَةَ وَ اكْحُلْ ناظِری بِنَظْرَة منِّی اِلَیْهِ

و سین هفتم را نیز من بر این سجاده می نشانم " سلام علی آل یاسین".


به امید ظهور مولی و سرورمان حضرت حجه ابن الحسن العسکری (عج) که صد البته نزدیک است.

منبع:antisemitism.blogfa.com    استاد رائفی پور

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ یکشنبه 28 اسفند 1390 ] [ 02:07 ب.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

موعود من، ای آخرین پیغام سبز، ای صادق ترین صبح! گیاهان باغ، سبزینگی خود را مدیون طراوت تو هستند. مرغان آسمان، پرواز را از نگاه تو آموخته اند. ای پاک تر از نسیم! با تو گل ها می خندند، بی تو هر گلی زخمی است. با تو، باران، پیامبر طراوت و زندگی و بی تو تنها هق هق آسمان است. جنگل از بوی تو سبز است و رود با سرود تو جاری. ای آخرین معجزه آسمان! نقاش صبا، چمن ها آراست. بس بانگ مرغ و بوی گل برخاست، اما هنوز نوبت انتظار است و قیامت غیبت. کدامین روز، عید ظهور توست و کدامین بهار با حضور تو سبز است؟

مه من، عید شد مبارک باد عیدی عاشقان چه خواهی داد؟
عیدی و عید ما مه رخ توست

عید ما بی رخ تو عید مباد

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ یکشنبه 28 اسفند 1390 ] [ 12:46 ب.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ سه شنبه 23 اسفند 1390 ] [ 01:16 ب.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

saeghe

ای سبزترین آیه هستی
ای روشن ترین آرزوی زمین
ای زیباترین ترانه زمانه

بیا ...
بیا که با آمدنت زمین رنگ غزلهای آسمانی می گیرد
و این مثنوی هزار و چندین ساله برای همیشه تاریخ تمام می شود
بیا که روزگار به تنگ آمده و لحظه ها شکننده تر از شیشه بخار گرفته اتاق انتظار زمین اند
بیا که ثانیه ها سخت ترین قصیده نانوشته آسمان را که تلخ تر از شوکران و سیاهتر از برهوت تنهایی یک انسان است به پایان ببرند
بیا ...
بیا که دیگر کوهها استواری را به مسخره گرفته اند و لبخند شکوفه ها به توهین ابدیت کشیده شده
بیا که زندگی دلگیرتر از غروب و دلتنگ تر از کسوف شده
و ساعتها به درازای عمر نوح رسیده اند
بیا ...
ای کشتی نجات
ای عصای معجزه آسای موسی در میان این اقیانوس بلا


بیا که دم مسیحایی ات زمین را زنده کند
و نسیم صبا را به قلب تپنده سنگهای آذرین بسپارد
بیا که برای تداوم بشریت رباعی عاشقانه بسرایم و برای تحقق آرمانهای رنگارنگ زمین پای کوبی کنیم
بیا...

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد 


[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 01:52 ب.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

به یاد شهدایی که عاجزانه از خداوند درخواست می نمودند که
پیکرهاشان در کوهها و بیابانها غریبانه و مظلومانه بر زمین بماند
تا مقتدای راستین صدیقه اطهر سلام الله علیها باشند.
پیکرهای مطهری که بدنهای قطعه قطعه شان همچون سرور شهیدان،
حضرت ابی عبدالله الحسین علیه السلام در بیابانها باقی ماند
تا سندی شود بر مظلومیت یاران خمینی.
saeghe
تقدیر حقیقی جهان در کف مردانی است که پروای نام ندارند. آنان از گمنامی خویش کهفی ساخته‌اند و در آن پناه گرفته‌اند.
کهفی که آنان را از تطاول دهر مصون خواهد داشت. اصحاب کهف خود را از تعلقات رهانده اند و اینچنین، ننگ تعلقات نیز دامان آنان را رها کرده است.
- مردان حق اهل شهرت نیستند.
شهید سید مرتضی آوینی
 

من خیلی دوست داشتم که در این عملیات(خیبر) شهید شوم و جسدم در کنار مفقودین بماند و جنازه‌ام برنگردد. وا... آرزوی دیرینه‌ام نیز همین بوده که اگر شهید بشوم، سرگذشتی از زندگی من و نشانه‌ای از جنازه من و یا هیچ خبری از اینکه زنده یا مرده هستم برنگردد.
شهید مهدی زین الدین
 
- خوش دارم که مجهول و گمنام، به سوی زجردیدگان دنیا بروم، در رنج و شکنجه آنها شرکت کنم، همچون سربازی خاکی در میان انقلابیون آفریقا بجنگم تابه درجه شهادت نایل آیم.
خدایا من آمده ام با همه وجودم،...من چیزی از تو نمی خواهم من سربازی گمنامم، من درویشی سر و پا برهنه ام و هنگامی که چشم از جهان فرو می بندم می خواهم هیچ چیز نداشته باشم.
خوش دارم هیچ کس مرا نشناسد هیچ کس از غمها و دردهایم آگاهی نداشته باشد هیچ کس از راز و نیازهای شبانه ام نفهمد هیچ کس اشکهای سوزانم را در نیمه های شب نبیند هیچ کس به من محبت نکند هیچ کس به من توجه ننماید
شهید مصطفی چمران

 

من هجده سال در میان شما زندگی کردم. از شما و مسؤولین میخواهم که اگر من شهید شدم، بر سنگ مزارم هیچ گونه اسمی ننویسید، فقط یک سنگ صاف بگذارید. از شما میخواهم که به این وصیتم عمل کنید.
شهید مسعود خردمند
 
بگذارید پیکر تکه تکه ام، در کربلاهای جنوب و غرب کشور، با بادهایی که بوی رشادت و حماسه آفرینی می دهند به دست امام عصر به خاک سپرده شود. زیرا که اصل روح ماست که به معشوق خود الله می رسد...
شهید مصطفی کاظم زاده
 
خدایا معبودا دوست دارم مظلوم کشته شوم و در راهت پودر شوم  و اثری از من نماند . این خواهش من اما تو ، تو هر چه خواستی انجام بده.
شهید محمد رضا احمدی
 
روی سنگ قبر سفیدم با رنگ سرخ فقط این کلمه را بنویسید: بسیجی و بس چرا که می خواهم مثل شهدای گمنام باشم.
شهیدی گمنام
 
به روی سنگ قبرم اسمم را ننویسید، می خواهم همچون دهها شهید دیگر گمنام باقی بمانم؛ اگر خواستید فقط این جمله را بنویسید: پرکاهی تقدیم به آستانه کبریایی الله                          
شهید غلامرضا صفا
 
وصیت نمود که بر روی سنگ قبرم با انگشت روی سیمان جز این چیزی ننویسید:
پر کاهی تقدیم به آستان قدس الهی
شهید بهمن درولی
 
دیگر نمی‌خواهم زنده بمانم، من محتاج نیست شدنم، من محتاج تو هستم، خدایا! بگو ببارد باران، که کویر شوره‌زار قلبم سالهاست، که سترون مانده است، من دیگر طاقت دوری از باران را ندارم، خدایا دوست دارم تنهای تنها بیایم ، دوست دارم گمنام گمنام بیایم، دور از هر هویتی، خدایا! اگر بگوئی لیاقت نداری، خواهم گفت:«لیاقت کدامیک از الطاف تو را داشته‌ام، خدایا دوست دارم سوختن را، فنا شدن را ، از همه جا جاری شدن را، به سوی کمال انقطاع روان شدن را... 
شهید احمدرضا احدی
 
خدایا! خوش دارم گمنام در کربلای ایران جان دهم و جسدم در کربلای خوزستان بپوسد تا جایی از این زمین را اشغال نکنم.
شهید خدا رحم شمس الدینی
 
می‏خواهم مثل مادرم فاطمه زهرا(س) گمنام باشم. می‏خواهم جسدی نداشته باشم. کسی برایم چلچراغ نگذارد، کسی مراسمی نگیرد.
شهید سیدابراهیم تارا
 
گریه فقط برای مظلومیت امام حسین (ع) و همه امامان و همه ائمه معصومین و برای شهدای گمنام که هیچ مزاری ندارند گریه کنید و اگر سر مزار من آمدید اول شهدای گمنام و شهدای 72 تن سر مزار آنها بروید و اگر هم وقتی باقی ماند بر سر مزار من بیائید.
شهید عماد بزگان
 
دوست دارم تشنه و گمنام شهید شوم.
شهید یوسف دمیرچلی
 
خدایا! مگر غیر ازاین‌ است‌ که‌ بدن‌ ما برای‌ مردن‌ آفریده‌ شده‌؛ پس‌ دوست‌ دارم‌ که‌بدنم‌ طوری‌ قطعه‌ قطعه‌ شود و بدنی‌ برای‌ من‌ باقی‌ نماند تا اینکه‌قسمتی‌ از زمینی‌ را به‌ عنوان‌ قبر اشغال‌ کنم‌ که‌ بعدها بگویند، او درراه‌ خدا کشته‌ شده‌ است‌. دوست‌ دارم‌ که‌ برای‌ همیشه‌ مفقودالجسدبمانم‌، مثل‌ خیلی‌ از مفقود الجسدها، مثل بی بی دو عالم، فاطمه – سلامالله علیها- که بعد از گذشت بیش از سیزده قرن هنوز قبری ندارد و مفقود الجسد است.
شهید احمد اسماعیل تبار
 
بگذارید گمنام باشم که به خدا قسم گمنام بودن بهتر است از این‌که فردا افرادی همانند شما وصایایم را شعار قرار دهند و عمل را فراموش کنند، این موجب آزردن روح ما شهدا می‌شود.
طلبه شهید رضا دهنویان
 
خوش دارم وقتی که شهید شدم جسد من را پیدا نکنند تا دیگر یک وجب از خاک این دنیا را اشغال نکنم.
شهید محمّد باقر مشهدی عبادی
 
saege
اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد

[ چهارشنبه 17 اسفند 1390 ] [ 02:41 ب.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

گروه خبر -طیبه ثابت:تنها یك روز پس از چاپ گزارش «كپسول اكسیژنم خالی شده، اما نگران كبری هستم» در صفحه پلاك سرخ روزنامه شهرآرا كه به بررسی وضعیت درمانی و زندگی جانباز علی ارحمی پرداخته بود، با مساعدت یك جانباز نیكوكار مشهدی، مشكل مسكن این جانباز سال‌های دفاع مقدس برطرف شد.
به گزارش خبرنگار شهرآرا، روز گذشته این جانباز نیكوكار كه خواست نامش درج نشود، ضمن بازدید از جانباز ارحمی و اهدای مقدار فراوانی كالاهای مصرفی، با مشاهده خطر فروریختن سقف منزل این جانباز، منزلی در همان منطقه رهن كرد تا منزل كنونی او به صورت اساسی بازسازی شود.
این گزارش حاكی است؛ همزمان با این دیدار، دو نفر از مسئولان بنیاد شهید و امور ایثارگران نیز كه به دیدار جانباز علی ارحمی آمده بودند، خبر خوشی با خود داشتند.
در این بازدید، معاون تعاون و امور اجتماعی بنیاد شهید و امور ایثارگران خراسان گفت: با درنظرگرفتن مستمری ماهیانه، مشكل معیشتی جانباز علی ارحمی حل شد‌ و در آینده نه چندان دور نیز طرح اشتغال به كار ایشان پیگیری خواهد شد.

 

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ چهارشنبه 17 اسفند 1390 ] [ 01:16 ب.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

saeghe

ماه دوازدهم امد

ولی...

ماه دوازدهم نیامد!

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 11:14 ب.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

saeghe
بعد از عروج ملكوتی امام عزیز(ره) ، اكثریت دشمنان و برخی از دوستان ، آینده انقلاب اسلامی را با وجود مشكلات و دشمنی های عظیم ، تیره و تار و رو به زوال می دیدند اما درخشش شمس وجود امام راحل و تجلی در كالبد فرزندی خلف ، ضمن باطل كردن توهمات دشمنان ، نور امیدی در دل دوستان برافروخت و افق پیش رو را روشن و درخشان نمود ، فرمایشات گهربار ، مواضع حكیمانه و نگاه ملكوتی امام خامنه ای(مدظله) خمینی دیگری را در اذهان زنده كرد ، كه جمله جمله ی سخنانش باطن ها داشت.

بخشی از این درخشش عظیم ولی امر مسلمین در هدایت صحیح سفینه انقلاب را باید در پیش بینی صحیح تحولات پیش رو كه زمینه اتخاذ مواضع مناسب و صحیح را فراهم می آورد ، جستجو كرد ، ما در این مقاله نگاهی خواهیم داشت به تحقق عجیب برخی از پیش بینی های بزرگ امام خامنه ای(مدظله) كه وقوع تعدادی از آنها بزرگترین تئوریسین ها و متفكرین را نیز شگفت زده و متحیر كرده است :

 

1- پیش بینی مرگ حافظ اسد و تغییر قدرت در سوریه به نفع حزب الله

2- پیش بینی شكست مذاكرات صلح خاورمیانه در اوج توافقات بین المللی

3- پیش بینی افول آمریكا بعد از 11 سپتامبر و گرفتاری در باتلاق عراق

4- پیش بینی عاقبت فلاكت بار سران مزدور عرب

5- پیش بینی وقوع انقلاب در مصر با روحیه اسلامی - انقلابی ملت مصر

6- پیش بینی عقب نشینی اسرانیل و پیروزی مقاومت در سال 2000

7- پیش بینی آغاز نهضت خدمت رسانی

8- پیش بینی جنگ 33 روزه توسط امام خامنه ای(مدظله) و پیروزی مقاومت در آن

9- پیش بینی جنایات بزرگ اسرائیل چند ماه قبل آغاز جنگ غزه

10- پیش بینی وجود شاه سلطان حسین ها ، خطر بزرگ آنها و سوء استفاده از حركت فتنه گران

11- پیش بینی آغاز بیداری اسلامی و تحقق خاورمیانه جدید اسلامی

12- پیش بینی گسترش بیداری ملتهای خاورمیانه به قلب اروپا

13- پیش بینی آزادی قدس شریف و نابودی اسرائیل

14- پیش بینی سقوط غرب و آمریكا

15- ملت، در روز جمعه(12 اسفند 90) سیلی سختی به چهره استکبار می‌زند .

منبع:www.naseralmahdi-zn.mihanblog.com

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد

 


[ یکشنبه 14 اسفند 1390 ] [ 02:48 ب.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

saeghe

اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


[ جمعه 12 اسفند 1390 ] [ 12:02 ب.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

...بسم رب المهدی...

شعری برای گلشیفته مان(شان)!

  • آزاده تر که بود ز زن های این جهان؟
  • آن کس که کرد پیکر عریان خود عیان؟
  • گر این بُوَد رهایی انسان که ای گلی!
  • هر تن فروش گشته رها طبق این گمان
  • نشنیده ای تو ناله ی مردم ز خاک خود؟
  • ای گل! تو "مثل مادر"معصوممان بمان
  • رحمی اگر به پاکی روحت نمیکنی
  • بر حرمت "به نام پدر" کن تنت نهان
  • عریانی تو عین اسیری برای توست
  • آزادی اش برای هوس های هرزه شان
  • ما را هزار امید به بازیگری چو گل
  • تو گرم بازی سیه زشت دیگران
  • ما در سماع ساز تو مدهوش و گشته ای
  • رقّاصه ای به نغمه ی دشمن در این میان
  • مال خود تو هست تن و جان تو ولی
  • ترسم براو ز سیلی ویران گر خزان
  • دیدم پس دو دیده ی عصیان گرت که بود
  • از ترس کودکانه ی تنهاییت نشان
  • ترسم که نام گل صفتت همچو لکه ای
  • ممتد شود به ننگ به پیشانی زمان
  • بودی عزیز بین کسانت چه حیف شد
  • گشتی عروسک ید پنهان ناکسان

    saeghe

    اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


  • [ پنجشنبه 11 اسفند 1390 ] [ 08:48 ب.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

    ...بسم رب المهدی...

    (اوایل وبلاگم مطلبی در مورد این بزرگوار گذاشته بودم.با عنوان "بدون شرح!" و پیگیر این قضیه بودم وبا چندین جا كه تماس گرفتم گفتن: ما در پی حل مشكل این عزیز هستیم...با خواندن این مطلب در وبلاگ جانبازان متوجه شدم كه واقعا مسئولین پیگیر بودن!!!!!!متاسفم!)

    کپسول اکسیژنم خالی شده؛ نگران «کبری» هستم...

    به گزارش وبلاگ جانبازان شیمیایی ایران - (طیبه ثابت): صدای پیامک گوشی همراهم به صدا در آمد ... نوشته شده بود: «با سلام و خسته‌ نباشید! پنجشنبه 15/10/90 خانمم از نردبان زمین خورد. چندین شكستگی كمر، پا و دست دارد. در بیمارستان امدادی بستری است. به سازمان مربوطه رفتم اما مددكار موردنظر این بخش نبود، دیگران هم جواب درستی نمی‌دهند. حال خودم از همیشه بدتر شده و نیاز به بستری شدن دارم. از همه بدتر این است كه كپسول اكسیژنم خالی شده. خیلی به‌ هم ریختم. نگران «كبری» هستم. خدا را شاكرم اما عقلم دیگر یاری‌ام نمی‌كند. راهنمایی‌ام كنید! جانباز علی ارحمی.»

    اعتراف می‌كنم كه این پیامك، بیداركننده‌ترین پیامك بود. آن‌قدر كه هوای سحر را، صبح خدا خیال می‌كنم. ابتدا می‌خواهم به شماره یكی از مسئولان مربوطه زنگ بزنم اما نمی‌شود. می‌گذارم صبح شود.

    بعد از چندین مرتبه شماره گرفتن، بالاخره موفق می‌شوم. ماجرا مطرح می‌شود. بله، درست یكی دو ماه پیش بود كه در پی چاپ یك گزارش از دو همرزمی كه بعد از 27سال همدیگر را پیدا كرده بودند، یكی از جانبازان اعصاب و روان بستری در بیمارستان ابن‌سینا از من دعوت كرد به آن‌ها كه به قول خودشان ضایعات جنگ بودند، سر بزنم. آن‌ها گزارش دو همرزم عملیات بدر را می‌خواندند و گریه می‌كردند. انگار حال و هوای جبهه برایشان زنده شده بود. حرفی برای گفتن نداشتم. تنها نگاه می‌كردم كه كبری خانم، همسر جانباز علی ارحمی، از زندگی‌اش برایم ‌گفت.

    تنها می‌دیدم مردانی را كه با دیدن آشنایانشان در وقت ملاقات‌، لبخند به لب دارند.‌ درست مثل آن زمان كه با نوای كوبنده‌شان سنگفرش‌های میدان راه‌آهن تكان می‌خورد. آن روز در بیمارستان ابن‌سینا علی ارحمی گفت كه جانباز 20درصد اعصاب و روان است. از عملیات بدر گفت و شجاعت فرمانده‌اش سردار شهید ولی‌ا... چراغچی. از شب‌های سرد كردستان گفت و چشمان بیدار سردار شهید محمود كاوه. از مجروحیت شیمیایی‌اش گفت و به «كبری» رضازاده كه رسید تنها اشك، راوی زندگی‌اش شد، بی‌هیچ كلمه‌ای. آن روز «كبری» گفت كه تصمیمش را برای خدا گرفته است كه به یك جانباز سرپرستی و پرستاری دهد.

    دوباره برف است كه شهر را به سكوت دعوت كرده است. سرما و باد مرا به یاد خانه محقر و سرد جانباز ارحمی می‌اندازد؛ سرپناهی كه به قول كبری خانم تا چند وقت پیش، محل نگهداری دام بوده و این زن و شوهر با دست‌های خودشان در و دیوار و سقفش را گچ و خاك زده‌اند تا از بی‌سرپناهی به درآیند.

    برای احوالپرسی از احوال كبری‌خانم به شماره جانباز ارحمی زنگ می‌زنم. صدای پشت خط بعد از گفتن الحمدا... از وضعیت جدیدشان می‌گوید. او از شهرآرا می‌خواهد كه به آن‌ها سری بزنیم. هوا سرد است و باد می‌آید. راننده اما مصمم است كه زودتر برسیم.

    باد، پلاستیك روی پشت‌بام خانه سوم كوچه شهید آرا بیدگل را چون چتر منور به هوا بلند كرده است، اما سنگ‌های چهارطرف روی پلاستیك نمی‌گذارد كاملا این پوشش از بام جدا شود.

    به یاد دست‌های «كبری» خانم می‌افتم كه داشت برای گذران زندگی خود و همسر «موجی‌اش» تخمه هندوانه پاك می‌كرد و می‌گفت: من علی را تنها نمی‌گذارم، این تصمیم را برای رضای خدا گرفته‌ام. سه تقه به در آهنی رنگ‌پریده می‌زنم. سرما، انگشت‌هایم را بیدار می‌كند. در باز می‌شود.

    سردی درون خانه چیزی از هوای بیرون كم ندارد. تنها وسیله گرمازا یعنی بخاری پت‌پتی در تلاش است كه از سرمای اتاق بكاهد. دانه‌های درشت عرق ناشی از تب بر صورت این همسر صبور جانباز است. با دیدن من لبخندی بر روی لب‌های هر دو می‌نشیند. علی آقا می‌گوید: كبری نگاه كن. از شهرآرا میهمان آمده و زن می‌خندد و روسری‌اش را جلوی دوربین من جلو می‌كشد.

    این جانباز سال‌های دفاع مقدس می‌گوید: نمی‌دانید كه الان چقدر خوشحالیم كه به ما سر زدید! او می‌خواهد حرف بزند، اما بغض راه گلویش را می‌بندد. مجبور می‌شود ماسك كپسول اكسیژن را برای چند دقیقه‌ای روی دهان بگذارد.

    خانم همسایه یك سینی چای می‌آورد. به ساعت نگاه می‌كند. ارحمی یك قرص مسكن را از جلدش درمی‌آورد و آن را با لیوانی آب آرام‌آرام به همسر بیمارش می‌دهد. از او می‌خواهم از وضعیتشان برای «پلاك» بگوید او هم شروع می‌كند:

    آن شب، وقتی برف شدیدی آمد، تمام خانه‌مان را آب برداشت. می‌بینید كه سقف چوبی است. تقریبا 20 تا ظرف كف اتاق گذاشته بودیم تا چكه‌های آب روی تلویزیون و فرش و سماور نریزد.

    ارحمی ادامه می‌دهد: داروهایم تمام شده بود و حال خوبی نداشتم. كبری خانم گفت: می‌روم فعلا جلوی درز و شكاف‌های بام را با پلاستیك بگیرم تا بعد كه خدا بزرگ است و یك فكر درست و حسابی درباره‌اش بكنیم. بعد هم تو را می‌برم بستری كنم و دارو برایت بگیرم.

    این جانباز شیمیایی ادامه می‌دهد: اول با رفتن او به پشت‌بام مخالفت كردم، اما وقتی آن آبریزان سقف را دیدم در مقابل اصرار او چیزی نگفتم. او هنگام پایین آمدن از نردبان پرت شد.

    جانباز ارحمی درباره كمك همسایه‌ها در آن شرایط بحرانی می‌گوید: همسایه‌ها همیشه به ما لطف دارند. آن روز به خاطر سردی هوا، ماشین هیچ‌كس روشن نمی‌شد. اما با سختی به كمك همسایه‌ها با یك ماشین «كبری» را به بیمارستان امداد رساندیم. حال خودم هم بد بود.

    وقتی بعد از چند روز به سازمان مربوطه رفتم، آن خانم مددكار نبود. اما همكارانش لطف كردند و آدرس بیمارستان و بخش و تلفن مرا گرفتند. این 15روز من از میزان هزینه شكستگی‌ها و درمان به خاطر مساعد نبودن شرایط روحی‌ام، باخبر نشدم. هزینه‌ها حدود یك میلیون و 600هزارتومان شده كه آشنایان داده‌اند.

    فردای قیامت از همسایه‌ها می‌پرسند!

    همسر جانباز ارحمی درخصوص شرایط خود و همسرش می‌گوید: از ناحیه مچ دست، مهره دوازدهم ستون فقرات و لگن، دچار شكستگی و مویه شده‌ام. شما نمی‌دانید در آن شرایط كه درد شدید تمام استخوان‌های بدنم را گرفته بود، نگران وضعیت همسرم بودم؛ من بهتر از هر فرد دیگری می‌دانستم كه او الان باید بستری شود، اما خودم زودتر از او بستری شدم و او در آن لحظه از سوی تنها پرستارش كه من بودم، رها می‌شد.

    در این 15روز او مرتب به من زنگ می‌زد و همیشه به خاطر شرایط روحی‌اش، می‌گفتم خوبم. یك بار وقتی به دیدنم آمد، اصلا او را نمی‌شناختم. چون شكسته‌تر و مریض‌تر از همیشه به نظر می‌آمد. كبری خانم ادامه می‌دهد: تا پرسیدم علی! علی‌جان چطوری؟... او حتی نتوانست حرف بزند و همان جا پای تخت من در بیمارستان امداد، دچار تشنج شد. چند پرستار آمدند و كمی به او رسیدند تا حالش بهتر شد.

    خانم همسایه این جانباز اعصاب و روان، درخصوص دلایل كمك خود و همسایه‌های دیگر در نبود همسر وی می‌گوید: خب، من و همسرم هنگام آن اتفاق دردناك در آن روز برفی از نزدیك شاهد ماجرا بودیم. «عزت رهبر» ادامه می‌دهد: بالاخره آن دنیا از ما می‌پرسند. ما می‌دانیم كه این‌ها بچه‌های جنگند. از اول كه این‌طور نبودند. برای دین و ایران رفتند و سلامتی‌شان را از دست دادند و حالا مجبورند در این شرایط زندگی كنند. وی می‌افزاید: گفتنی نیست اما بالاخره هر چه خودمان می‌خوردیم، از غذا و چای برای این برادر جانباز هم می‌آوردیم. با كمك دیگران كمی دور و بر خانه را جمع و جور می‌كردم و اگر لباس یا ظرفی كثیف بود، می‌شستم.

    بیرون باد می‌آید. باران در راه است. مرد سرفه می‌كند. چشمان همسر این جانباز اعصاب و روان و شیمیایی به اشك می‌نشیند. علی ارحمی بلند می‌شود و از كپسول اكسیژن برای تنفس، كمك می‌گیرد. دستپاچگی را در صورت «عزت خانم» همسایه آن‌ها به وضوح می‌بینم كه لیوان آب می‌آورد.

    كبری خانم می‌گوید: داروهای علی تمام شده بود. بدون دارو نفسش تنگ می‌شود. آن روز می‌خواستم او را بستری كنم اما آب‌چك سقف باعث شد كه به پشت‌بام بروم و این اتفاق بیفتد.

    دوباره صورت زرد و رنگ‌پریده زن پر از دانه‌های عرق می‌شود. مرد ماسك را از روی دهانش برمی‌دارد و با دستمالی، پیشانی پرستارش را پاك می‌كند. من همچنان به آن دو در انتهای فصل سرد نگاه می‌كنم و برای عوض شدن حال و هوا می‌پرسم: الان چه احساسی داری علی‌آقا؟! می‌گوید: دارم پرواز می‌كنم. در این مدت سر نمازم آرزو می‌كردم زودتر او خوب شود و به خانه برگردد.

    كبری خانم به ناگاه خنده‌اش به گریه تبدیل می‌شود. می‌گوید: دلم خیلی گرفته است. نمی‌دانم از كجا بگویم؟ من سرپرست جانبازی هستم كه احتیاج به كمك و توجه دارد. چرا خدا یك بودجه‌ای به ما نمی‌دهد كه سقف خانه‌مان را آهنی كنیم تا من و علی به این حال و روز نیفتیم؟! با این وضعیت، همسایه‌ها هم در اذیتند و اسیر مایند.

    او ادامه می‌دهد: قربان بزرگی خدا بشوم! نمی‌دانم حكمت این اتفاق چیست؟ ولی از خدا تشكر می‌كنم و می‌خواهم كه زودتر من را از بستر بیماری بلند كند. دیگر خیلی از دست خودم خسته شدم كه نمی‌توانم به زندگی‌ام برسم. كبری خانم رو به من می‌گوید: می‌دانی الان نزدیك یك و نیم ماه است كه افتاده‌ام این گوشه خانه! جانباز ارحمی حرف او را این‌طور تكمیل می‌كند: من برای خدا و دین اسلام رفتم. یك زمان هم می‌شود كه دیگر در این دنیای فانی نباشم و كسی را اذیت نكنم.

     من اگر نیتی جز برای خدا داشتم، مجروحیت‌های دیگرم را ثبت می‌كردم اما فقط یك مجروحیتم را وقتی حالم بهتر بود توانستم ثبت كنم. الان هم در چنین وضعیتی، راضی به رضای خدایم. مسئولان وضعیت مرا دیدند و وقتی بعد از چاپ گزارش شهرآرا برای اولین‌بار به دیدنم آمدند، گفتند: ای وای! این برادر ارحمی خودمان است! بالاخره جانبازی‌هایت را به ثبت رساندی یا نه؟! من از دیدن آن‌ها دلم پر از شادی شد و در جوابشان گفتم: من آن روز برای ثبت بقیه جانبازی‌ام نیامده بودم... علی آقا ارحمی دستانش را بر روی صورتش می‌گذارد و دیگر چهره‌اش را نمی‌بینم. ژ

    حرف‌هایش در گریه ذوب می‌شود. نگاه من به جعبه داروها ثابت می‌ماند. والپرات سدیم، سیتالو پرام، گاباتین،‌آلانزاپین و... بیرون باد می‌وزد و كلمه‌های زیادی در ذهنم چرخ می‌زند برای نشستن در برگه‌های خبر... .

    .... وبلاگ جانبازان شیمیایی

    اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


    [ چهارشنبه 10 اسفند 1390 ] [ 12:42 ق.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

    ...بسم رب المهدی...

    مولای من!

    مهدی جان!

    دوست داشتم با نام نامی تو زبان باز می کردم.

    ای کاش آن اوایل که زبان گشودم، نزدیکانم مرا به گفتن « یا مهدی » وا می داشتند!


    ای کاش مهد کودکم، مهد آشنایی با تو بود.

    کاشکی در کلاس اول دبستان، آموزگارم، الفبای عشق تو را برایم هجی می کرد

    و نام زیبای تو را برایم می خواند

    و آن را سرمشق دفترچه ی تکلیفم قرار می داد.


    در دوره راهنمایی، هیچ کس مرا به خیمه سبز تو راه نمایی نکرد.


    در سال های دبیرستان، کسی مرا با تو ـ که مدیر عالم امکان هستی پیوند نزد.
    در کتاب جغرافی ما، صحبتی از مکان زندگی تو یعنی

    « ذی طوی» و « رضوی» نبود.


    در کلاس تاریخ، کسی مرا با تاریخ غیبت، غربت و تنهایی تو آشنا نساخت.


    در درس دینی، به ما نگفتند « باب الله » و « دیان دینه » تویی.


    دریغ که در کلاس ادبیات، آداب ادب ورزی به ساحت قدس تو را گوشزد نکردند!


    افسوس که در کلاس نقاشی، چهره مهربان تو را برایم به تصویر نکشیدند!


    چرا موضوع انشای ما به جای « علم بهتر است یا ثروت »،

    از تو و از ظهور تو و روشهای جلب رضایت تو نبود؟!

    مگر نه اینکه بی تو، نه علم خوب است و نه ثروت؟


    کاش در کنار زبان بیگانه، زبان گفتگو با تو را نیز – که آشنا ترین و دیرین ترین مونس فطرت های بشر است – به ما می آموختند!

    ای کاش – وقتی برای آموختن یک زبان خارجی به زحمت می افتادم – به من می گفتند: او تمامی زبانها و گویش ها و لهجه ها .... و حتی زبان پرندگان را می داند و می شناسد.


    در زنگ شیمی – وقتی سخن از چرخش الکترونها به دور هسته ی اتم به میان می آمد – اشارتی کافی بود تا من بفهمم تمام عالم هستی و ما سوی الله به گرد وجود شریف تو می چرخند.


    ای کاش در کنار انواع و اقسام فرمولهای پیچیده ریاضی، فیزیک و شیمی، فرمول ساده ی ارتباط با تو را نیز به من یاد می دادند.


    یادم نمی رود از کتاب فارسی، حکایت آن حکیم را که گذارش به قبرستان شهری افتاد. و با کمال تعجب دید، بر روی همه سنگ قبرها، سن فوت شدگان را 3، 4، 7 سال و مانند آن نوشته اند.

    پرسید: آیا اینان همگی در طفولیت از دنیا رفته اند؟

    گفتند: نه

    این جا، سّن هر کس را معادل سال هایی از عمرش که در پی کسب علم و معرفت بوده است محاسبه می کنند.


    کاش آن روز دبیر فارسی ما گریزی به حدیث معرفت امام می زد که من مات ولم یعرف امام زمانه مات میتت جاهلیه

    و می گفت که در تفکر شیعی، حیات حقیقی در توجه به امام عصر (ع) و معرفت و محبت و مودت او و مهم تر از آن برائت از دشمنان او معنا می شود.


    درس فیزیک، قوانین شکست نور را به من آموخت؛

    ولی نفهمیدم « نور خدا » تویی و مقصود از « یهدی الله ِلنوِره مَن یَشاء »

    نور عالمگیر توست

    . از سرعت سرسام آور نور (300هزار کیلومتر در ثانیه) برایم گفتند؛

    اما اشاره نکردند شعاع دید امام معصوم تا کجاست

    و نگفتند امام در یک لحظه می تواند تمام عوامل و کهکشان ها را از نظر بگذراند و از احوال همه ی ساکنان زمین و آسمان باخبر شود.


    وقتی برای کنکور درس می خواندم، کسی مرا برای ثبت نام در دانشگاه معرفت و محبت امام زمان (ع) تشویق نکرد.

    کسی برایم تبیین نکرد که معرفت امام نیز مراتب دارد و خیلی ها تا آخر عمر در همان دوران طفولیت یا مهد کودک خویش در جا می زنند.


    نمی دانستم که عناوینی همچون دکتر، مهندس، پروفسور و از این قبیل

    قراردادهایی در میان انسانهاست که تنها به کار کسب ثروت، قدرت، شهرت، و منزلت اجتماعی و گاهی خدمت در این دنیا می آید؛

    اصلا در این وادی نبودم.


    از فضای نیمه بسته مدرسه وارد فضای باز دانشگاه شدم.

    در دانشکده وضع از این هم اسفبارتر بود.

    بازار غرور و نخوت پر مشتری بود و اسباب غفلت، فراوان و فراهم.

    فضا نیز رنگ و بو گرفته از « علم زدگی » و « روشن فکر مآبی »!

    خیلی ها را گرفتار تب مدرک گرایی می دیدم.

    علم آن چیزی بود که از فلان کتاب مرجع اروپایی یا فلان مجله ی آمریکایی ترجمه می شد؛

    از علوم اهل بیت (ع)، دانش یقین بخش آسمانی

    کمتر سخن به میان می آمد!


    مولای من! در دانشگاه هم کسی برای من از تو سخن نگفت؛

    پرچمی به نام تو افراشته نبود؛

    کسی به سوی تو دعوت نمی کرد؛

    هیچ استادی برایم اوصاف تو را بیان نکرد.

    کارکرد دروس معارف اسلامی و تاریخ اسلام، جبران کسری معدل دانشجویان بود!

    نه اینکه از تبلیغات مذهبی، نشستهای فرهنگی، نماز جماعت، اردوهای سیاحتی زیارتی، مسابقات قرآن و نهج البلاغه و ... خبری نباشد .. کم و بیش یافت می شد؛

    اما در همین عرصه ها نیز تو سهمی نداشتی و غریب و مظلوم و « از یاد رفته » بودی.

    اینک اما، در عمق ضمیر خویش تو را یافته ام؛

    چندی است با دیده ی دل تو را پیدا کرده ام؛

    در قلب خویش گرمای حضورت را با تمام وجود حس می کنم؛

    گویی دوباره متولد شده ام.

    تعارف بردار نیست. زندگی بدون تو – که امام عصر و زمانه ای - « ُمردگی » است

    و اگر کسی پس از عمری غفلت به تو رسید،

    حق دارد احساس تولدی دوباره کند؛

    حق دارد از تو بخواهد از این پس او را رها نکنی

    و در فتنه ها و ابتلائات آخرالزمان از او دست گیری؛

    حق دارد به شکرانه ی این نعمت،

    پیشانی ادب بر خاک بساید و با خود زمزمه کند:

    اَلحمدُ لِلهِ الَذی هَدانا لِهذا وَ ما کُناّ لِنَهتدیَ لَولا ان هدانَا الله.

    اقا نمی دانم امشب در کجای عالم نظاره گر ما هستی ولی بدان خیلی دلم برایت تنگ است و خیلی دوست دارم...

    اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


    [ جمعه 5 اسفند 1390 ] [ 06:28 ب.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

    ...بسم رب المهدی...

    دختر محجبه ای با ظاهر ساده از خیابان می گذشت پسرکی گستاخ از پیاده رو داد زد و به او گفت

    چطوری سیبیلو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    دخترک با خونسردی کامل تبسمی کرد و گفت: وقتی تو ابرو بر میداری مو رنگ می کنی و گوشواره میزاری منم

    مجبورم سیبیل بزارم تا جامعه احساس کمبود مرد نکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    *****************************

    از استاد پرسیدند :

    به نظر شما چه لباسی را به زن امروز بپوشانیم ؟
    دکتر علی شریعتی در جواب گفتند : نمیخواهد لباسی بدوزید و بر تن زن امروز نمائید . فکر زن را اصلاح کنید او خود تصمیم میگیرد که چه لباسی برازنده اوست.

    **************************

    جوابهای کنکور تازه اومده بود

    تهران یه رشته خوب قبول شده بود

    باباش اومده بود به قول معروف پز میداد

    انصافاً پز دادن هم داشت.

    میگفت پسرم حالِ همتون گرفته !!!!!!!!!!

    اما.................

    هفته اول بود که کلاسها شروع شده بود

    تو خیابون دیدمش

    ابروهاشُ برداشته بود

    تو دلم به باباش گفتم :

    آدم بیسواد باشه اما ......................

    ایکاش فقط ابرو بود موهاشم رنگ کرده بود

    اصلا یکی دیگه شده بود لباساش.......

    نمیدونم

    از حرفاش فهمیدم دیگه نمازهم نمیخونه!!

    چرا اینجوری شدی ؟

    گفت چه جوری ؟

    گفتم نماز ، موهات ، لباس................

    گفت :

    این کلاسه!!!!!!!!!

    جلوی دخترای دانشگاه باید باکلاس باشی !!!!!!!!

    خندم گرفته بود

    کلاس با بی نمازی ؟ این جوری ؟

    تو دیگه خودت نیستی

    عروسکی ، عروسکِ دخترای دانشگاه !!!!!

    شاید...........

    اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


    [ چهارشنبه 3 اسفند 1390 ] [ 10:58 ب.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]

    ...بسم رب المهدی...

    متن کامل شعر"از چشمم بسیجی می چکید..."




    دیشب از چشمم بسیجی می‌چکید

    از تمام شب «دوعیجی» می‌چکید

    باز باران شهیدان بود و من

    باز شب ‌های «مریوان» بود و من

    دست ‌هایم باز تا آهنج رفت

    تا غروب «کربلای پنج» رفت

    یادهای رفته دیشب هست شد

    شعرم از جامی اثیری مست شد

    تا به اقیانوس ‌های دور دست

    هم‌ چنان رودی که می ‌پیوست شد

    مثنوی در شیشه مجنون نشست

    آن ‌قدر نوشید تا بدمست شد

    اولین مصرع چو بر کاغذ دوید

    آسمان در پیش رویم دست شد…

    یک ‌نفر از ژرفنای آب ‌ها

    آمد و با ساقی‌ام هم‌ دست شد

    باز دیشب سینه‌ام بی ‌تاب بود

    چشم‌ هاتان را نگاهم قاب بود

    باز دیشب دیده، جیحون را گریست

    راز سبز عشق مجنون را گریست

    باز دیشب برکه‌ها دریا شدند

    عقده‌ های ناگشوده وا شدند

    خواب دیدم کربلا باریده بود

    بر تمام شب خدا باریده بود

    خواب دیدم مرگ هم ترسیده بود

    آسمان در چشم‌ها ترکیده بود

    مرگ آنجا سخت زیبا بود، حیف!

    چون عروسانِ فریبا بود، حیف!

    این چنین مطرود و بی‌حاصل نبود

    مرگ آنجا آخرین منزل نبود

    ای غریو توپ‌ها در بهت دشت

    آه ای اروند! ای «والفجر هشت!»

    در هوا این عطر باروت است باز

    روی دوش شهر، تابوت است باز

    باز فرهادم، بگو تدبیر چیست؟

    پای این البرز هم ‌زنجیر کیست؟

    پشت این لبخندها اندوه ماند

    بارش باران ما انبوه ماند

    همچنان پروانه ‌ها رفتید، آه!

    بر دل ما داغ‌ تان چون کوه ماند!

    یادها تا صبح زاری می‌کنند

    واژه‌ هایم بی ‌قراری می‌کنند

    خواب دیدم سایه‌ای جان می‌گرفت

    یک نفر در خویش پایان می‌گرفت

    ای سواران بلندای سهیل!

    شوکران نوشان «گردان کمیل!»

    ای سپاه رفته تا «بدر» و «حنین!»

    خیل مختاران! لثارات الحسین!

    ای نگاه آسمان همراه‌ تان

    ای امام عصر خاطرخواه ‌تان

    ای در آتش سوخته! پرهای من!

    ای بسیجی‌ ها! برادرهای من!

    ای بسیجی‌ ها، چه تنها مانده‌اید!

    از گروه عاشقان جا مانده‌اید

    ای بسیجی‌ ها! زمان را باد برد

    آرزوهای نهان را باد برد

    شور حال و جان سپردن هم نماند

    بخت حتّی خوب مردن هم نماند

    غرق در مانداب لنگرها شدیم

    غافل از جادوی سنگرها شدیم

    از غریو موج ‌ها غافل شدیم

    غرق در آرامش ساحل شدیم

    فصل سرخ بی ‌قراری‌ها گذشت

    فرصت چابک ‌سواری‌ها گذشت

    فرصت از اشک و از خون تر شدن

    از زمستان نیز عریان ‌تر شدن

    فرصت در خُم نشستن، م‍ُل شدن

    در دهان داغ آتش، گل شد

    یاد باد آن آرزوهای نجیب

    یاد باد آن فصل، آن فصل عجیب

    اینک اما فصل تنها ماندن است

    فصل تصنیف دریغا خواندن است

    اینک اما غربتم عریان شده است

    حاصل آغازها پایان شده است

    اینک این ماییم، عریان و علیل

    دستمان کوتاه و خرما بر نخیل

    روی لبخندم صدایی گم شده است

    پشت رؤیایم هوایی گم شده است

    چشم‌هایم محو در بال کسی ‌ست

    در خیابان‌ ها به دنبال کسی ‌ست

    نخل ‌های سر جدا، یادش به‌ خیر!

    ای بسیجی‌ها! خدا، یادش به ‌خیر!

    فصل سرخ بی‌قراری‌ ها گذشت

    فرصت شب‌ زنده ‌داری ‌ها گذشت

    این قلم امشب کفن پوشیده است

    آرزوها را به تن پوشیده است

    واژه‌هایم را هدایت می‌کند

    از جدایی ‌ها شکایت می‌کند

    «مقتل» آن شب غرق نور ماه بود

    غرق در باران «روح الله» بود

    جام را با او زدید و گم شدید

    پای شب هوهو زدید و گم شدید

    بازگردید ای کفن‌ پوشان پاک!

    غرق شد این نسل در امواج خاک

    باز باران خزان ‌پوشان زرد

    باز توفان کفن ‌پوشان درد

    باز در من بادها آشفته‌اند

    لحظه ‌هایم را به شب آغشته‌اند

    آمدیم و قاف ‌ها در قید ماند

    قلب ما در «پاسگاه زید» ماند

    طالب فرهادها جز کوه نیست

    مرهم این زخم جز اندوه نیست

    عقده‌ها رفتند و علت مانده است

    در گلویم «حاج همت» مانده است

    زخمی‌ام اما نمک حق من است

    درد دارم نی ‌لبک حق من است

    پیش از این ‌ها آسمان گل‌ پوش بود

    پیش از این‌ ها یار در آغوش بود

    اینک اما عده‌ای آتش شدند

    بعد کوچ کوه‌ها آرش شدند

    بعضی از آن ‌ها که خون نوشیده‌اند

    ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند

    عده‌ای «ح‍ُسن القضا» را دیده‌اند

    عده‌ای را بنزها بلعیده‌اند

    بزدلانی کز یم خون تر شدند

    از بسیجی‌ها بسیجی‌تر شدند

    آی، بی‌جان ‌ها! دلم را بشنوید

    اندکی از حاصلم را بشنوید

    تو چه می‌دانی تگرگ و برگ را

    غرق خون خویش، رقص مرگ را

    تو چه می‌دانی که رمل و ماسه چیست

    بین ابروها رد قناصه چیست

    تو چه می‌دانی سقوط «‌پاوه» را

    «باکری» را «باقری» را «کاوه» را

    هیچ می‌دانی «مریوان» چیست؟ هان!

    هیچ می‌دانی که «چمران» کیست؟ هان!

    هیچ می‌دانی بسیجی سر جداست؟

    هیچ می‌دانی «دوعیجی» در کجاست؟

    این صدای بوستانی پرپر است

    این زبان سرخ نسلی بی‌سر است

    تو چه می‌دانی که جای ما کجاست

    تو چه می‌دانی خدای ما کجاست

    با همان‌هایم که در دین غش زدند

    ریشه اسلام را آتش زدند

    با همان‌ ها کز هوس آویختند

    زهر در جام خمینی ریختند

    پای خندق‌ ها اُحد را ساختند

    خون‌ فروشی کرده خود را ساختند

    باش تا یادی از آن دیرین کنیم

    تلخِ آن ابریق را شیرین کنیم

    با خمینی جلوه ما دیگر است

    او هزاران روح در یک پیکر است

    ما ز شور عاشقی آکنده‌ایم

    ما به گرمای خمینی زنده‌ایم

    گر چه در رنجیم، در بندیم ما

    زیر پای او دماوندیم ما

    سینه پر آهیم، اما آهنیم

    نسل یوسف‌های بی‌ پیراهنیم

    ما از این بحریم، پاروها کجاست؟

    این نشان! پس نوش ‌داروها کجاست؟

    ای بسیجی‌ها زمان را باد برد!

    تیشه‌ ها را آخرین فرهاد برد

    من غرور آخرین پروانه‌ام

    با تمام دردها هم‌خانه‌ام

    ای عبور لحظه‌ها دیگر شوید!

    ای تمام نخل‌ها بی‌سر شوید!

    ای غروب خاک را آموخته!

    چفیه‌ها! ای چفیه‌های سوخته!

    ای زمین، ای رمل‌ها، ای ماسه‌ها

    ای تگرگِ تق‌تقِ قناصه‌ها

    جمعی از ما بارها سر داده‌ایم

    عده‌ای از ما برادر داده‌ایم

    ما از آتش‌ پاره‌ها پر ساختیم

    در دهان مرگ سنگر ساختیم

    زنده‌های کمتر از مردار‌ها!

    با شما هستم، غنیمت ‌خوارها!

    بذر هفتاد و دو آفت در شما

    بردگان سکه! لعنت بر شما

    باز دنیا کاسه خمر شماست

    باز هم شیطان اولی‌الامر شماست

    با همان ‌هایم که بعد از آن ولی

    شوکران کردند در کام علی

    باز آیا استخوانی در گلوست؟

    باز آیا خار در چشمان اوست؟

    ای شکوه رفته امشب بازگرد!

    این سکوت مرده را در هم نورد

    از نسیم شادی یاران بگو!

    از «شکست حصر آبادان» بگو!

    از شکستن از گسستن از یقین

    از شکوه فتح در «فتح المبین»

    از «شلمچه»، «فاو» از «بستان» بگو

    ای شکوه رفته! از «مهران» بگو!

    از همان‌هایی که سر بر در زدند

    روی فرش خون خود پرپر زدند

    شب‌ شکاران سحراندوخته

    از پرستوهای در خود سوخته

    زان همه گل‌ ها که می‌بردی بگو!

    از «بقایی» از «بروجردی» بگو!

    پهلوانانی که سهرابی شدند

    از پلنگانی که مهتابی شدند

    ای جماعت! جنگ یک آیینه است

    هفته تاریخ را آدینه است

    لحظه‌ای از این همیشه بگذرید

    اندر این آیینه خود را بنگرید

    ابتدا احساس‌هامان تُرد بود

    ابتدا اندوه‌هامان خرد بود

    رفته‌رفته خنده‌ها زاری شدند

    زخم‌هامان کم‌کمک کاری شدند

    ای شهیدان! دردها برگشته‌اند

    روزهامان را به شب آغشته‌اند

    فصل‌هامان گونه‌ای دیگر شدند

    چشم‌هامان مست و جادوگر شدند

    روح‌هامان سخت و تن‌آلوده‌اند

    آسمان‌هامان لجن‌آلوده‌اند

    هفته‌ها در هفته‌ها گم می‌شوند

    وهم‌ ها فردای مردم می‌شوند…

    فانیان وادی بی ‌سنگری!

    تیغ ‌های مانده در آهنگری

    حاصل آن ماجراها حیرت است؟

    میوه فرهنگ جبهه عشرت است؟

    حاصل آغازها پایان شده است؟

    میوه فرهنگ جبهه نان شده است؟

    زخمی‌ام، اما نمک… بی‌فایده است

    درد دارم، نی‌لبک… بی‌فایده است

    عاقبت آب از سر نوحم گذشت

    لشکر چنگیز از روحم گذشت

    جان من پوسید در شب‌غاره‌ها

    آه ای خمپاره‌ها، خمپاره‌ها!

    اللهم ارزقنا رویت قائم آل محمد


    [ دوشنبه 24 بهمن 1390 ] [ 10:57 ب.ظ ] [ فاطمه کفشدار طوسی (صاعقه) ] [ یامهدی* ]
    .: Weblog Themes By WeblogSkin :.

    تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

    درباره وبلاگ

    گرچه من سرباز هیچ و
    ساده ام/
    سرخوشم مهدی
    بود فرمانده ام/
    گرچه شد
    فرمانده ام غایب
    ولی/
    دلخوشم بر نایبش سید علی...
    لینک دوستان
    آمار سایت
    بازدیدهای امروز : نفر
    بازدیدهای دیروز : نفر
    كل بازدیدها : نفر
    بازدید این ماه : نفر
    بازدید ماه قبل : نفر
    تعداد نویسندگان : عدد
    كل مطالب : عدد
    آخرین بروز رسانی :
    امکانات وب

    كد نوحه

    كد مداحی

    *


    فال حافظ



    استخاره آنلاین با قرآن کریم

    .

    مفرد مذكر غائب(عج)

    *

    کد موس مهدی (ع)-امام زمان:تک کد

    ** <> *
    ** * *